...خواستم بگم

شهرزاد قصه گو اومده تا براتون قصه بگه


میکوش به هر ورق که خوانی                  تا معنی آن تمام دانی

+ نوشته شده در  شنبه 1391/10/30ساعت 15:35  توسط شهرزاد  | 

به زهد خودت مغرور نشو که هر فضیلتی از لطف اوست (3)

حضرت به اون شاگرد میگن که برو که استادت رو از بند آزاد کردم

حضرت بهش میگن که از دیر باز بین شیخ و خداوند غباری بس سیاه وجود داشته که من اکنون به خاطر همت عالی تو در طلب بخشش برای استادت این غبار از راه او برداشتم 

اون شاگرد از خوشحالی بیهوش میشه

و بعد از اینکه حالش سر جاش میاد با سرعت میره سراغ شیخ که میبینه شیخ زنار باز کرده و بسیار پشیمان است و توبه کرده خلاصه میرن پیشش و به خاطر پشیمانی اش بهش تبریک میگن و بهش میگن که رسول ا... شفاعت تو رو پیش خدا و کرده و شیخ توبه میکنه و غسلی میکنه و به راه میافته و به سمت حجاز میره اما براتون بگم از دختر ترسا :

دختر ترسا تو خواب میبینه که آفتاب کنار او افتاده و بهش میگه که به دنبال شیخ برو و همین طور که اون رو از راه به در کردی به راه او درآی و به دنبال او برو

دختر ترسا چون از خواب بیدار شد دردی در قلبش احساس میکرد و بی تاب بود 

در زمان آن جملگی ناز و طرب
هم چو باران زو فروریخت ای عجب

خلاصه اون دختر با اون همه ناز و ادا پریشان حال به دنبال شیخ روان شد خلاصه دختر تو بیابون این ور و اون ور به دنبال شیخ بود ولی راه رو پیدا نمیکرد تا اینکه به قلب شیخ الهام میشه که اون دختر از ترسایی بیرون آمده بازگرد و پیش او برو .

شیخ عزم رفتن پیش دختر رو میکنه . مریدان شیخ رو ترس برمیداره و شروع به نصیحت شیخ میکنن که مبادا توبه بشکنی و ...

شیخ هم ماجرای دختر رو براشون میگه و به سمت دختر میره و دختر که از عشق شیخ خیلی شکسته و آشفته و رنگ و رو پریده شده بود  تا شیخ رو میبینه از هوش میره و شیخ با دیدن حال و روز دختر به گریه میافته شیخ گفت من با عشق تو از راه به در شدم تو اسلام بیاور تا من باتو همراه شوم شیخ اسلام را به او عرضه کرد و درباره ی عشق خدا و ایمان با او سخن گفت و دختر هم ایمان آورد ولی چنان شیدا و بی قرار روی حق بود که از شیخ حلالیت طلبید و  جان به جان آفرین تسلیم کرد

شد دلش از ذوق ایمان بی قرار               غم در آمد گرد او بی غمگسار

گفت شیخا طاقت من گشت طاق            من ندارم هیچ طاقت در فراق


خواستم بگم ...


1- فکر نکنید این خطر راه گم کردن فقط برای شیخ هست بلکه هر کسی که مرد راه باشه این احتمال براش وجود داره و امتحان ها و مجازات هاش سخت تر از آدمای معمولیه پس اگه از این امتحان های سخت ندارید نه به خاطر اینکه هیچ غباری بین شما و حق نیست بلکه ...

بقیه خواستم بگم ها  در ادامه مطلب ...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/08/14ساعت 11:1  توسط شهرزاد  | 

به زهد خودت مغرور نشو که هر فضیلتی از لطف اوست(2)

خلاصه اينكه شيخ قصه پاسخ ميده شراب مينوشم اما آن سه كار ديگر را نميتونم انجام بدم دختر

ترسا گفت كسي كه همرنگ يارش نباشه تو عشق صادق نيست و اگه در عشقت صادقي بايد اسلام

را كنار بزاري و به دين من در بياي و شيخ قبول كرد
شيخ رو به شرابخوانه برد و شيخ  قصه ما كه بانوشيدن شراب و ديدن روي يار مست شده

بود تا دستش رو به سمت دختر دراز كرد دختر گفت بايد اول به دين من اقرار كني و از اسلام برگردی 

وشیخ هم که مست بود چیزی رو که تو هشیاری قبول نکرده بود تو مستی میپذیره

روز هشیاری نبودم بت پرست                   بت پرستیدم چو گشتم مست مست

بس کسا کز خمر ترک دین کند                 بی شک این ام الخبائث این کند

و شيخ رو به دير ترسايان برده وشيخ اونجا به دين مسيحيت در مياد و همه ي گذشته ي خودش رو


فراموش ميكنه

دل ز دین خویشتن آزاد کرد                             نه ز کعبه نه ز شیخی یاد کرد

شيخ رو به دختر كرد و گفت من تمام گذشته ي خود رو كنار گذاشتم و طالب وصل تو هستم

وصل خواهم و آشنایی یافتن                     چند سوزم در جدایی یافتن

دختر گفت مهريه ي من سنگينه و تو از پس مهر من برنمياي شيخ گفت ببين من به خاطر تو

از دين و اعتقاداتم گذشتم تو هم بيا و بيش از اين من رو اذيت نكن
دختر كه ديد شيخ ول كن ماجرا نيست بهش گفت من از مهرم به يك شرط ميگذرم و اون اينه

كه تو قبول كني كه يكسال تمام خوكباني و خوك چراني كني تا من باهات ازدواج كنم و شيخ

پذيرفت و يكسال تمام براي شيخ به خوكباني گذشت
 از اون طرف مريدان و ياران شيخ كه حال و روز شيخ خود رو ميديدند و خيلي ناراحت بودند

راهي كعبه شدند در اونجا يكي از شاگردان شيخ حال شيخ رو از بقيه ميپرسه و اونا بهش ميگن

كه شيخ چه اوضاع و احوالي پيدا كرده
شاگرد ناراحت ميشه و ميگه شما نبايد تو اين شرايط شيخ خودتون رو تنها ميذاشتيد

شرم بر شما كه شيختون رو رها كرديد مريدان ميگن ما خواستيم بمونيم اما شيخ نذاشت و گفت به دنبال كار خودتون بريد .

اون شاگرد خاص گفت :

درسته كه از شيخ ناميد شديد اما از درگاه  حق نبايد ناميد شد

  گرچه از شیخ خویش کردید احتراز               از در حق ارچه می گردید باز 

پس شاگردان به  دستور اون مريد خاص چهل شبانه روز به درگاه حق التماس كردند تا خدا دوباره شيخشون رو بهشون برگردونه بعد از چهل روز اون مريد خاص حضرت محمد مصطفي(ص) رو در حالت رويا و شهود ميبينه

مصطفی را دید می‌آمد چو ماه
در برافکنده دو گیسوی سیاه
سایه‌ی حق آفتاب روی او
صد جهان وقف یک سر موی او
می‌خرامید و تبسم می‌نمود
هرک می‌دیدش درو گم می‌نمود

و به حضرت ميگه اي راهنماي عالميان به خاطر خدا شيخ ما رو از گمراهي نجات بخش


اين داستان ادامه دارد ... 



+ نوشته شده در  شنبه 1391/08/13ساعت 7:36  توسط شهرزاد  | 

به زهد خودت مغرور نشو که هر فضیلتی از لطف اوست(1)

نمیدونم تا حالا شده که از خوبی خودتون مغرور بشید از تعریف های دیگران و همین طور توجهی که خدا بهتون داره و نعمت هایی که خداوند بی دریغ بهتون میده در حالی که شاید لیاقتمون خیلی هم کمتر از این باشه اما خداوند بی حساب به هر که بخواهد میبخشد وقتی یک نفر رو دوست داره اون یه نفر وارد هر جمعی که میشه عزیزترینه ! هر کاری که بهش دست میزنه خدا همه ی راهها رو براش باز میکنه ! برای هر کسی که دعا میکنه کارش درست میشه یا به عبارتی نفسش حقه !اما یه دفعه ورق برمیگرده و همه چی زیر و رو میشه

چرا ! بهتون میگم

اما بعد از یه قصه ، یه قصه پر مغزاز عطار نیشابوری همون شاعری که در تمام طول زندگیش در مدح هیچ پادشاهی شعری نگفت و مدیحه سرایی نکرد

داستانی به اسم شیخ صنعان :

شیخ صنعان یا سمعان مقتدایی که پنجاه سال عمر را در راه خدا صرف کرده بود  با بیش از چهار صد مرید صاحب کمال . که علم و عمل به دین رو همزمان با هم در وجودش داشت و کشف شهود ی در وجودش داشت .و تا جایی مقرب درگاه حق بود که بیماران به نفس حقش شفا میافتاند


شیخ صنعان پیر عهد خویش بود                       در کمال از هر چه گویم بیش بود

خلاصه شیخ با این اوصافی که گفتم دو بار تو خواب میبینه که به بتی در روم سجده میکنه شیخ متوجه میشه که امتحانی بزرگ در پیش داره برای همین راه میافته و به روم میره .

در روم دختری که به سبب زیبایی خیره کننده اش عاشقان زیادی داشت پیش شیخ نقاب از چهره بر میدارد و دل و  دین شیخ را میبرد طوری که بند بند وجود شیخ آتش میگیرد و شیخ ایمان و آبرو و اعتبارش را فراموش می کنه و تمام فکر و ذکرش میشه این دختر

خلاصه مریدان شروع به نصیحت شیخ می کنند یکی میگه شیخ غسلی بکن تا این وسواس از ذهنت پاک بشه شیخ میگه من از شب تا به صبح صد بار با خون جگر غسل کردم

یکی گفت شیخ تسبیحت رو کجا گذاشتی شیخ گفت تسبیح را کنار گذاشته ام تا زنار ببندم

یکی گفت شیخ به نماز بایست تا درد عشق را فراموش کنی شیخ گفت کو محراب روی آن نگار تا نباشد جز نمازم هیچ کار

 یکی دیگه گفت ...

اما به قول عطار :

عاشق آشفته فرمان کی برد                  درد درمان سوز درمان کی برد

خلاصه شیخ قصه ما چنان عاشق دختر ترسا شده بوده که تا یکماه تو کوچه ی این دختر ترسا با سگان همنیشین شده بوده و از عشق دختر میسوخت

و از طرفی دختر ترسا که از حال روز شیخ با خبر بود و میدونست که شیخ عاشق اون شده اما از روی ناز

( اگر چه ناز محبوبی به سر داشت                           به او از راه دل لطفی دگر داشت)

خودش رو به بی خبری زده بود وبه خدمتکاراش میگه که برن بپرسن ببینن مشکل این شیخ چیه اگر نیازمنده بهش پول بدن اگه مریضه دکتر خبر کنن و اگر گناه کاره من از حضرت مسیح براش طلب آمرزش کنم اما اگر عاشقه دلدارش رو پیدا کنید و براش ببرید که چاره ای غیر از این برای دردش نیست

اگر از عشق باشد مضطرب حال                  ز معشوقش خبر گیرید احوال

و لکن چاره اش در دست ما نیست                دوای او در این دارالشفاء نیست

خلاصه پس از یکماه دختر به بالین شیخ اومد و ازش پرسید که مشکلش چیه شیخ بهش گفت که عاشقش شده و دلش تاب دوری اون رو نداره دختر ترسا از روی ناز و تکبر جواب داد که تو پیر شدی و از شدت پیری بی عقل و خرفت شدی ! تو الان نباید به فکر عشق بلکه باید به فکر کفن و کافور باشی

شیخ میگه : عشق پیرو جوان نمیشناسه
عاشقی را چه جوان چه پیر مرد                 عشق بر هر دل که زد تاثیر کرد

دختر بهش میگه اگه مردونه پای عشقت هستی من چهار شرط دارم

بت پرستی ، سوزاندن قرآن و نوشیدن شراب و کنار گذاشتن ایمان

سجده کن پیش بت و قرآن بسوز                   خمر نوش و دیده را ایمان بسوز

...


این داستان ادامه دارد...



+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/08/10ساعت 14:59  توسط شهرزاد  | 

مبارزه با نفس

یه وسوسه ای از درون به جونش افتاده . میدونه که کارش درست نیست . اما نمیتونه انگار از درون یکی بهش میگه راهی جز این نداری . تا اینکه آخرش...

.

.

.

نه اشتباه نکن ! تن نمیده به این وسوسه ! تسلیم نمیشه ! با خودش مبارزه میکنه ! میجنگه . جنگی که بزرگتر از جنگیدن در جبهه های نبرد هست جهاد اکبره .شکستش میده !اون وسوسه رو شکست میده!

نفسش رو شکست میده و پیروز و سر بلند بیرون میاد از این میدون! سربلند بیرون میاد از این امتحان سخت!

این قصه رو جایی نخوندم از کسی شنیدم

روزی مردی بوده که از دار دنیا فقط یک دختر بسیار بسیار بسیار زیبا داشته . اون قدر زیبا که هیچ کس نمیتونست مقاومت کنه و یه لحظه چشم از زیبایی این دختر برداره .مرد هر جا که میرفته دختر رو باخودش میبرده و یه لحظه تنهاش نمیذاشته و چشم ازش برنمیداشته . روزی مرد مسافرتی براش پیش میاد که چون راه امنیت نداشته نمیتونسته این دختر رو همراه خودش ببره به مسافرت خلاصه هر چی فکر میکنه میبینه که به نفع این دختر نیست که با خودش به این مسافرت ببره . پیش خودش میگه خدایا چی کار کنم  من که کسی رو ندارم که این دختر رو پیشش به امانت بزارم و برم و بر گردم همین طور که فکر میکرده که چی کار کنه یاد دوستی میافته که بسیار با خدا بوده اونقدر مطمئن که تا حالا کسی رو به اون با خدایی و با ایمانی تو عمرش ندیده بوده پیش خودش میگه من نمیتونم این دختر رو جز اون به کس دیگه ای بسپارم

خلاصه میره و ازش میخواد یک شب این دختر رو امانت پیش خودش نگه داره و اجازه نده که آسیبی بهش برسه . اونقدر التماس میکنه که مرد مومن قبول میکنه . مرد دخترش رو به اون میسپره و میره .

 مرد مومن میمونه و دختر زیبا و یه اتاق تاریک و یه نور شمع . دختر میخوابه و مرد مومن تو نور شمع چشمش به دختر میافته تو دلش وسوسه میشه نمیتونسته مقاومت کنه یه وسوسه ای از درون به جونش افتاده . میدونه که کارش درست نیست . اما نمیتونه انگار از درون یکی بهش میگه راهی جز این نداری . مرد چند ساعتی با خودش کلنجار میره دستش میره سمت شمع که خاموشش کنه اما ...

خاموشش نمیکنه  احساس میکنه گرمای شعله شمع داره دستش رو میسوزونه اذیت میشه و وسوسه شو فراموش میکنه دستش رو تا صبح رو شمع نگه میداره تا وسوسه به جونش برنگرده و موفق میشه صبح میشه و پدر دختر بر میگرده و دخترشو پس میگیره مرد دوباره تنها میشه با یک دست سوخته اما یه دلی که الان دیگه خیلی شفاف ترو  بزرگتر از قبله! با خدایی که الان از داشتن بنده ای مثل اون افتخار میکنه!


خواستم بگم...



ما عصبانی میشیم نمیتونیم مقاومت کنیم .داد میزنیم .دعوا میکنیم .کسی بهمون بدی میکنه کینه به دل میگرییم نمیتونیم ببخشیمش . جر و بحث میکنیم در حالی که میدونیم فایده نداره چون نمیتونیم مقاومت کنیم . تنبلی میکنیم در حالی که کلی مسئولیت داریم اما نمیتونیم ....بساط غیبت پهنه دلمون از کسی پره نمیتونیم مقاومت کنیم و و و و ... اما هستن کسایی که وسوسه میشن اذیت میشن اما باهاش مبارزه میکنن اما کم نمیارن اما میجنگن و این جنگیدنشون برای خدا خیلی ارزشمنده .

شاید گاهی پیش خودتون بگید چرا خدا یه کرامتی به یه بنده ای میده اما به اون یکی نمیده شاید حسودیتون بشه شاید هر شب تو نماز شبتون بهش التماس کنید شما رو هم لایق همون کرامت بدونه اما برای بعضی از خواسته ها دعا کافی نیست لیاقت میخواد بدونید یه چیزایی بین اون بنده و خدا هست که فقط و فقط خودش و خدا میدونن یه امتحان هایی شده که لیاقت پیدا کرده صیقل داده شده جلا داده شده

میگن الماس هر چی بیشتر تراش میخوره ارزشمند تر میشه اینا تراش خوردن سوختن و مبارزه کردن امتحان شدن اما نشکستن .

بیاید ما هم قوی باشیم زیر فشار این تراش ها نشکنیم . خورد نشیم . مقاومت کنیم . تا لایق بشیم. 

اینم بگم این سوختن دست نمادینه ها . نماد یه مبارزه یه سوزش درونی . سوختنی که یه ققنوس تازه  از درونش متولد بشه نیام ببینم فردا دستاتون سوخته استا !

پی نوشت :

عید همتون مبارک باشه

ان شا ا... برای همتون پر از خیر و برکت باشه

پی نوشت 2:

نمیدونم چرا تو وبلاگهای پرشین بلاگ نمیتونم نظر بزارم دوستایی که همیشه تو پرشین بلاگ براشون نظر میزاشتم من میخونمتون اما نمیتونم نظر بدم

+ نوشته شده در  شنبه 1391/05/21ساعت 13:33  توسط شهرزاد  | 

گاهی خدا چیزی را میگیرد اما اگه صبر کنیم بهترش را برمیگرداند

یادمه یه قصه از مولانا گفته بودم در رابطه با موضوع از دست دادن یکی از داشته ها مون و یه سری توضیحات دادم در رابطه با اینکه دلیلش چیا میتونه باشه

اینجا و اینجا و اینجا

اما حالا میخوام یه قصه بگم در مورد اینکه شاید اگه خدا یه چیزی رو میگیره قراره بهترش رو بهمون بده

این قصه رو از یه سایتی تو اینترنت خوندم

یه روز یه زنی میره پیش حضرت داوود و ازشون سوال میکنه که ای پیامبر ،خدای تو عادل است یا ظالم ؟

حضرت میگن : خداوند عادلی است که هرگز ظلم نمیکنه و بعد از زن میپرسن مگه چه اتفاقی برای تو افتاده ؟

زن میگه من زنی هستم که سرپرستی سه دختر رو به عهده دارم و خودم ریسندگی میکنم و خرج اونها رو میدم دیروز شالی که بافته بودم لای پارچه ای بستم و میبردم که بفروشمش اما یه پرنده اومد پارچه رو از دست من گرفت و فرار کرد من موندم بی خرجی و دست خالی و ناراحت

هنوز حرف زن تمام نشده بود که در خانه حضرت را زدند و ده مرد وارد شدند هر کدام صد دینار یعنی هزار دینار آورده بودند که حضرت به مستحقش بدهد حضرت پرسیدند برای چه دسته جمعی به اینجا اومدید و این پول رو اوردید گفتند ما تو دریا بودیم که به کشتی آسیبی رسید و نزدیک بود غرق بشیم که نذر کردیم اگه نجات پیدا کنیم نفری صد دینار به مستحقی بدیم همون موقع پرنده ای اومد و پارچه ای رو داخل قایق انداخت که توش یه شال بود با اون شال اون مورد اسیب دیده کشتی رو بستیم و نجات پیدا کردیم

حضرت رو به زن کرد و فرمود این هزار دینار از آن تو فرزندان تو باشد .

خدا در دریا برای تو هدیه میفرستد در حالی که تو ظالمش میخوانی

خواستم بگم ...


 همیشه ام این جوری نیست که وقتی چیزی رو از دست میدیم به ضرر ما باشه ممکنه به نفع مون باشه و خودمون ندونیم یعنی اون به ظاهر ضرر شاید به نفعمون باشه و خودمون ندونیم

و جالب تر از اون خدای مهربونیه که با وجود غرغر ها و ناراحتی ها و بی تابی ها اگه از اول قرار باشه تو اون ضرر خیری برامون باشه (چون ممکنه به دلایلی اون ضرر جزای کاری باشه که قبلاً کردیم یا مثلاً قراره اون مال سپر جون بشه یا ...)اون خیر رو از ما نمیگیره یه دفعه شرمندهمون میکنه و اون روی سکه رو بهمون نشون میده که البته اگه صبور باشیم سربلندتریم

دیگه اینکه نمیدونید اگه خدا روزی ای برامون در نظر گرفته باشه مهره ها رو چه جوری میچینه که همونی بشه که میخواد و گاهی واقعاً از جایی که نمیدونید براتون میفرسته یعنی از جایی که فکرش رو هم نمیتونید بکنید اصلاً به ذهنتون نمیرسه اما اگه اون بخواد بهتون بده میده 



+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/04/28ساعت 14:47  توسط شهرزاد  | 

قصه

ای برادر قصه چون پیمانه است

معنی اندر وی به سان دانه است

دانه معنی بگیرد مرد عقل

ننگرد پیمانه را گر گشت نقل

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/04/18ساعت 9:6  توسط شهرزاد  | 

هر كس به سنگيني يك ذره عمل شري كرده باشد آن را خواهد ديد

قبلاً در مورد اینکه اگه کسی ذره ای خوبی کرده باشه نتیجه ی اون رو میبینه چند تا قصه گفتم اما در مورد بدی نگفتم این حکایت از کتاب کشکول شیخ بهایی انتخاب شده

یه روز کسی در حال راز و نیاز با خدا بوده که میگه خدایا چه بسیار بدی کردم و تو مرا عقوبت نکردی خدا پاسخ میده چه بسیار تو را عقوبت کردم و تو نفهمیدی مگر نه اینکه محروم شدن از راز و نیاز با من هم یک جور عقوبت است

خواستم بگم ...


درسته که خدا ستار العیوبه درسته که خیلی مهربون و بخشنده است اما هر بدی ای که تو این دنیا انجام میدیم یه اثری تو زندگی مون میزاره حالا یا تو زندگی این دنیا مون یا اون دنیامون اما بالاخره بی اثر نمی مونه منتها مشکل اینجاست که آدما چون همه ی کارهای خودشون رو قبول دارن فکر نمیکنن به کسی بدی کردن بعضی هام انقدر کار این و اون رو تحلیل میکن که وقت برای تحلیل اعمال خودشون ندارن اما حتی اگه عین کاری که خودشون کردن سرشون بیاد باز هم نمیفهمن که عکس العمل کار خودشونه میگن ما که کاری نکردیم چرا این بلا سرمون اومد؟ یا حتی عده ای سرخوش تر از این هم هستن فکر میکنن تونستن از این قانون مستثنی شن،میگن ما بدی کردیم ولی خدا عقوبتمون نکرد در حالی که مشکل از نادانی ماست وگرنه قوانین الهی که تغییر نمیکنه نتیجه بدی بدیه حتی اگر به اندازه ذره ای باشه


+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/04/05ساعت 15:51  توسط شهرزاد  | 

بی نیازی از مال دنیا به معنای عدم تلاش برای کسب مال نیست راحت دل کندنه!

این قصه رو از یه نفر شنیدم منبعش رو نمیدونم  فکر کنم از شیخ بهایی باشه

به هر حال

یه روز شیخ ثروتمندی بوده که یه باغ بزرگ و کلی خدمتکار و کارمند تو باغش داشته و امور این باغ کلی از زمان و وقت شیخ رو میگرفته و شیخ از این راه درآمد زیادی داشته و رتق و فتق امور کلی زحمت داشته روزی یه درویش که از دار دنیا فقط یه کشکول و یه تبر زین داشته میادتو باغ شیخ و میشینه پیشش و سر صحبت رو باز میکنه و از کربلا و نجف میگه و از اینکه چقدر ثواب داره اگه آدم بتونه بره به زیارت این ائمه و از معجزاتی که شنیده بوده و کراماتی که خبرش رسیده بوده برای شیخ میگه و میگه و میگه تا جایی که شیخ به وجد میاد و میگه:

آقا راه بیافت همین الان بریم که درنگ جایز نیست !

درویش: همین الان؟

شیخ : بله مگه همین تو نبودی که انقدر تعریف کردی و گفتی خب بریم من آماده ام

دروویش : الان که نمیشه

شیخ : چرا ؟

درویش: من باید اول یه نفر رو پیدا کنم کشکولم رو بهش بسپرم بعد برای تبر زینم یه جا پیدا کنم خلاصه بهونه پشت بهونه که چند روزی وقت لازمه تا امور رو راست و ریس کنم

شیخ : تو مرد راه نیستی و این کاره نیستی تو که از دار دنیا همین یه تبر زین و کشکول رو داری نمیتونی بزاری همین جا و دل بکنی و بیای

خواستم بگم ...

اینه که میگن آدم نباید دلبسته مال دنیا باشه و معنویات براش در اولویت باشه جونش به مالش بند نباشه به این معنی نیست که برای به دست آوردن مال بیشتر تلاش نکنه شیخ قصه خیلی هم ثروتمند بوده خیلی هم کار داشته و کار کلی آدم رو هم اون کنترل و مدیریت میکرده اما به راحتی در چشم بهم زدنی وقتی پای کرامات و معنویات وسط اومد  بدون نگرانی و دغدغه  اون مال و اموال تونست تصمیم بگیره چون با این که دارا بود ولی وصل به اون مال نبود اما درویشی که هیچ مالی برای خودش جمع نکرده بود و به نظر خودش بی نیاز از مال دنیا بود گیر کشکول و تبر زینش موند

شایسته تر اینه که بتونی داشته باشی و برای داشتنش هم زحمت کشیده باشی و بهترینش رو هم داشته باشی  ولی راحت دل بکنی نه اینکه از ترس وابسته شدن نتونی نصیبی از مال دنیا داشته باشی و به عبارتی تارک دنیا بشی تا سبکبال بشی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/03/09ساعت 8:39  توسط شهرزاد  | 

در اوج بد بودن ما خدا خوبي هايمان را ميبيند

شايد پيش اومده باشه كه وقتي ميخوايد يه كاري خوبي بكنيد پيش خودتون ميگيد من رو سياه تر از اونيم كه بخوام اين كار رو بكنم يا اونقدر گناه كار هستم كه ديگه با اين چيزا نميتونم خودم رو گول بزنم اين قصه رو از تذكرة الاولياي عطار انتخاب كردم براي ياد آوري تو اون لحظات.

روزي مردي عاشق زن زيبا رويي ميشه و در كار عشقش گره اي ميافته حالا نميدونم چه مشكلي شايد اون زن علاقه اي بهش نداشته . بهش ميگن كه در فلان جا جادوگري هست كه ميتونه مشكلت رو حل كنه.  مرد ميره پيش جادوگر و ازش ميخواد چاره اي بيانديشه تا اون بتونه زن رو بدست بياره .

جادوگر بهش ميگه بايد بري و چهل روز هيچ كار خيري انجام ندي ! يعني نماز نخوني ياد خدا نكني و هيچ نيت خيري هم به دلت راه ندي بعدش بياي اينجا تا من جادويي بكنم كه مشكلت حل بشه .

مرد ميره و چهل روز به دستورات جادوگر عمل ميكنه  و بعد از چهل روز برميگرده پيش جادوگر . جادوگر طلسم رو انجام ميده ولي اثر نميكنه . جادوگر ميگه حتماً از تو عمل خيري سر زده و گرنه من مطمئنم كه طلسمم اثر ميكنه .

مرد ميگه من كارخيري نكردم به جز اينكه در راه كه ميومدم سنگي ديدم با پا به كناري زدم كه كسي به خاطر آن سنگ زمين نخوره.

جادوگر ميگه واي برتو كه خدايي را از خودت مي رنجاني كه تو چهل روز از فرمانش سر باز ميزني و باز هم او كوچكترين عملت را ضايع نميگرداند!

مرد به دست همان جادوگر توبه ميكنه

خواستم بگم ...


در اوج بدي هاي ما خدا كوچكترين عمل خوب ما را ميبينه و بي جواب نميزاره پس نگران اين نباشيم كه حالا كه فلان اشكال رو داريم ديگه اون يكي كار خيرهم انجامش بي فايده است  . خدا تمام اعمال ما را اعم از خوب و بد ميبينه و كوچكترين ذره اي رو بي جواب نميزاره  پس دست و دلتون براي كارهاي خوب نلرزه و اين كه مبادا كسي رو از انجام كار خيري منع كنيم به اين توجيه كه تو كه فلان اشكال رو داري مثلاً ديگه نماز خوندنت چيه يا فلان كارت ديگه چيه شايد خدا نماز اون آدم رو دوست داشته باشه قبول داشته باشه شما چي كاره ايد؟

ديگه اينكه دلمون نياد به خاطر محبت يه آدم كه حتي ذره اي نسبت به ما احساس نداره خدايي رو كنار بزاريم كه هميشه حواسش بهمون هست تو اوج بد بودن ما حواسش به ما هست مواظبمونه و اعمال خيرمون رو در نظر ميگره بدون در نظر گرفتن تمام اشتباهات و بي وفايي هاي ما .

و ديگه اينكه حالا كه خدا اينجوريه ما چقدر اين جوري هستيم يعني اگه يه كسي در حقمون نامردي كنه يه طوري كه دل ما بشكنه آيا انقدر مرد هستيم كه موقع قضاوت در مورد اون آدم يا اعمالش منصفانه حق رو به اون بديم يا اگه خيري ازش سرزد تحسينش كنيم اون كسي كه مقام خدايي داره همچين كاري ميكنه !!!


پي نوشت :

يادش گرامي .سیمین دانشور 8 اردیبهشت 1300 در شیراز به دنیا آمد. او نخستين زن ايراني بود كه به صورت حرفه اي به زبان فارسي داستان نوشت. او روز پنجشنبه 18 اسفند 1390 در سن نود سالگي از بين ما رفت . خدايش بيامرزد. با اين كه متاسف شدم اما خوشحالم كه قبل از فوتشون يه قصه از اين بانو تو وبلاگم داشتم . اينجا

پي نوشت 2 :

تصميم گرفته ام كمتر سراغ وبلاگ نويسي و وبلاگ خواني بيايم فكر كنم خواندن كتاب هم مفيد تر و هم آرامش بخش تر است وبلاگ اعصاب خوردي هاي خاص خودش را دارد و وقت بيشتري  را نسبت به چيزهايي كه به ما ياد ميدهد تلف ميكند شايد هرزگاهي آمدم و به خاطر هدفي كه داشتم و دارم منظورم رشد و تعالي خودم و خواننده هاي وبلاگم است  داستاني نوشتم اما سعي ميكنم هر روز وقت كمتري صرف كنم



+ نوشته شده در  شنبه 1390/12/20ساعت 10:36  توسط شهرزاد  | 

آنها مكر كردند و خدا هم [در پاسخ آنها] مكر در ميان آورد

امروز ميخوام در مورد چيزي صحبت كنم كه متاسفانه خيلي زياد دور و برم ميبينم اونم مكر و حيله است آدماي زيادي هستند كه ميخوان مال ، مقام ، همسر ، .... و خيلي چيزاي ديگه رو با كلك بدست بيارن بد نيست در مورد عاقبت اين آدما هم يه قصه بگيم .

قصه ي امروز از كليله و دمنه انتخاب شده و احتمال داره كه خيلياتون اون رو شنيده باشين اما اين قصه ها ارزش خوندن و تعريف كردن براي بچه هامون رو دارن بد نيست يه جايي ثبت بشن تا اون موقعي كه بچه هامون ازمون يه قصه جديد ميخوان نگيم بلد نيستيم و همون قصه هاي تكراري رو تعريف كنيم

اون قديما دوتا بازرگان بودند كه با هم تجارت ميكردند و به قصد تجارت مشغول سفر بودند كه در دره اي مقدار زيادي طلا پيدا ميكنند تصميم ميگيرن  به همان طلايي كه يافتند قناعت كرده و برگردند . نزديك شهر كه رسيدند مردي كه ادعاي زيركي داشت به شريكش كه ساده تر بود گفت چرا اين همه پول رو با خود به شهر ببريم و مالمون رو به خطر بندازيم به قدر نياز برميداريم و بقيه رو همين جا زيراين  درخت بزرگ خاك ميكنيم  بعد از مدتي اگه نياز پيدا كرديم با هم بر ميگرديم و از اون برميداريم . فردا شريك نابكار كه پيشنهاد خاك كردن طلا ها رو داده بود برميگرده و طلاها رو برميداره . اما شريك ساده غافل از اينكه طلاها دزديده شده تا مدتي سراغي نميگيره تا اينكه پولاش تموم ميشه و ميره سراغ شريك و ميگه بيا بريم از اون طلايي كه خاك كرديم مقداري برداريم .شريك نامرد باهاش ميره و وقتي ميبينه طلاها نيست بنا رو به داد و بيداد ميزاره  كه تو پولا رو دزديدي و خلاصه كار به دادگاه ميكشه و ميرن پيش قاضي و شريك نامرد به قاضي ميگه كه اين مرد طلاها رو دزديد ه و سرمن شيره ماليد ه هر چي اون مرد انكار ميكنه اون بيشتر اصرار ميكنه . قاضي به مرد شاكي ميگه آيا مدركي داري مرد ميگه بله درختي كه طلاها زيرش خاك بود ميتونه شهادت بده فردا بريم اونجا تا درخت اعتراف كنه كي طلاها رو دزديده . قاضي قبول ميكنه .

شريك نامرد شب كه ميره خونه به پدرش ميگه كه چه اتفاقي افتاده و ازش ميخواد كه داخل شكاف بزرگي كه تو تنه ي درخت هست بره و شهادت بده كه شريك از همه جا بي خبر طلاها رو دزيده

پيرمرده به پسرش ميگه : اي پسر مكر هايي هستند كه وبال گردن آدم ميشن مبادا كه مكر تو مثل مكر غورباقه باشه

پسر ميگه چطور ؟ مكر غورباقه چيه ؟

بقيه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/12/09ساعت 18:29  توسط شهرزاد  | 

نتيجه اعتماد به غير خدا

اين روزها خيلي ميبينم آدماي تحصيل كرده و مذهبي اي كه وقتي تو كارشون گره ميافته يا مشكلي تو زندگيشون پيش مياد ميرن سراغ فال گير و رمال و دعا نويس . برام خيلي عجيبه كه اين طورين ! اگه مذهبي نبودن يا تحصيل كرده نبودن برام انقدر عجيب نبودا يعني غير مذهبياش و بي سواد هاش هم زياد هستنا ! ولي اونايي كه تحصيل كرده اند يا معتقد هستند و ميرن براي من عجيب ترن .

خودم هيچ وقت حاضر نشدم به اين جور آدما حتي يك ريال پول بدم و هيچ وقت اصراري نداشتم چيزي رو كه خدا صلاح دونسته ندونم رو بدونم يا با كمك جادو و جنبل عوض كنم يعني نه تنها معتقدم كه نميشه بلكه نميخوام . فقط هميشه براي چيزايي كه خواستم دعا كردم و تا جايي كه از دستم بر اومده تلاش كردم همين .

اين قصه رو خيلي سال پيش شايد وقتي دبيرستان بودم از كتاب " به كي سلام كنم "خوندم كه نوشته سيمين دانشور هست و يه كتاب هست كه قصه هاي كوتاه داره .

يه روز يه زن و مردي بودن كه با هم خيلي خوشبخت بودن و همديگه رو خيلي دوست داشتن . اين زن و مرد يه مشكلي داشتن و اونم اين بوده كه بچه دار نميشدن و دوا درمون هاي مختلفي رو انجام ميدن اما موفق نميشن بعد از گذشت سال ها بچه دار بشن . يه روز كه اين زن و مرد به يه باغي رفته بودن يه كولي فال گير نميدونم شايدم يه جادوگر مياد سراغه زنه خوب يادم نيست شايدم زنه ميره پيش اون . خلاصه بعد از اين كه زن مشكلش رو به اون فالگيره ميگه اون بهش يه گوله از گياهي كه ناشناخته بود مثل يه گوله خاشاك ميده و ميگه اينو فرو كن تو رحمت بهت قول ميدم كه به زودي با اين روش بچه دار بشي . زن به اون فالگير اعتماد ميكنه و همين كار رو انجام ميده . بعد از يه مدت زن شكمش بزرگ ميشه . زن خيلي از اينكه يه بچه تو شكمش داره خوشحال بوده و عاشق بچه تو شكمش بوده باهاش حرف ميزده و دوستش داشته . تا اينكه نميدونم طبق روال يا به خاطر علائم ناخوشايندي كه داشته بعد از چند ماه ميره دكتر واسه معاينه وپس از سونوگرافي مشخص ميشه كه تو شكم زنه يه بچه نيست بلكه يه ماره !!!

دكتر خيلي تعجب ميكنه و با شوهر زنه صحبت ميكنه و ميگه كه متوجه يه همچين چيزي شده و مرده هم پس از فكر و جستجو متوجه ميشه كه اون خار و خاشاكي كه كولي به زنه داده بوده يه تخم مار توش داشته كه بعداً ماره از تخم بيرون اومده و توشكم زنه رشد كرده اما مرده دلش نمياد به زنه بگه و بعد از نه ماه كه بچه بايد به دنيا ميومده به زنه ميگه بچه مرده و اون مار رو ميندازه تو قفس مياره خونه . كم كم اون مار بزرگ ميشه و همه ازش ميترسيدن حتي باغبونا و خدمتكارا اون جا رو ترك ميكنن و و مار هم همش تو باغ و خونه ميچرخيده و اونا رو آزار ميداده اما مرده رضايت نميداده كه ببرنش خلاصه بعد از هزار جور بدبختي كه سرشون مياد از باغ وحش ميخوان كه بياد و مار رو ببرخ

خواستم بگم ...

اعتماد به غير خدا و رفتن پيش فال گير و رمال و دعا نويس نه تنها اشكال شرعي داره (و باعث ميشه خدايي كه خيلي راحت ميتونه چيزي رو از ما بگيره يا به ما بده ،از ما ناراضي بشه . چون نشون ميده كه ما به اون بنده بيشتر از خدا اعتماد كرديم )ممكنه عواقب بد ديگه اي هم براي ما داشته باشه .

ممكن اين آدمايي كه تحصيلات و تخصصي براي روانشناسي و مشاوره و درمان ندارن راهنمايي هاي غلطي به ما بكنن كه عواقب بسيار بدي براي ما داشته باشن .

اين كارها و اين روش ها نه تنها ما رو پيش بقيه عزيز تر و دوست داشتني تر نميكن بلكه ما رو از چشم بقيه ميندازن .مردم نسبت به آدمايي كه سراغ جادو و جنبل ميرن يا احساس ترس ميكنن يا با ديد حقارت بهشون نگاه ميكنن و نميتونن به اين آدما اعتماد كنن .

اگه ناخواسته تو شرايط فالگيري و اينا قرار گرفتيد نگران نباشيد نترسيد شما فقط به حرفاي اونااعتماد نكنيد رو حساب اون حرفا برنامه ريزي نكنيد و پولتون رو به اون آدما نديد گناه داره

يادمون نره كه تنها خدا براي ما كافي است

پي نوشت به صبا : شروع تمام قصه ها با يه خط پررنگ كه منبع قصه توش مشخص شده و پايان قصه هم با خواستم بگم پررنگ مشخص شده كسي مجبور نيست تمام نوشته رو بخونه خصوصاً اگه خوشش نمياد خودم از خيلي وقت پيش اين طراحي رو كردم چون حدس ميزدم كسايي هستند كه دوست نداشته باشند وقتشون رو براي حرفاي من بزارند و فقط بخوان قصه بخونند با يه برداشت آزاد


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/11/19ساعت 8:35  توسط شهرزاد  | 

صدا زدن خدا از طرف شما عين لبيك خدواند است

اين قصه  از مثنوي مولوي  انتخاب شده

كسي بوده كه هرشب با خودش ذكر ا...  ميگفته تا اين كه يك روز شيطان به دلش ميندازه كه آخه اي مرد پر حرف تو كه اين همه ا... ميگي آيا تا به حال لبيكي از جانب خدا شنيدي ؟ مرد اون شب دلش از اين فكر شكست و سرش رو گذاشت و بدون ذكر گفتن خوابيد .

در خواب شخصي ديد كه بهش گفت : اي مرد چرا امشب ذكر نگفتي و خوابيدي ؟ مرد جواب داد كه چون هر چي ا... ميگم جوابي از جانب خدا نميشنوم ميترسم كه خدا منو از درگاه خودش رونده باشه

اون شخص بهش جواب داد كه خدا ميگه

گفت آن ا... تو لبيك ماست                                                  مستي و آن سوز و دردت پيك ماست 

همين كه تو نگران عشق خداوند هستي اين دام لطف خدا براي تو هستش و زير هر يارب تو لبيك ها ست

اما كسي كه نادان هستش گرچه اين دعا كردن و ا... گفتن براش كار سختي نيست دستوري هم براي اين دعا كردن نداره و خدا هم شرايطي رو فراهم كرده كه نيازي به اين دعا كردن نداشته باشه

در همه عمرش نديد او درد سر                          تا ننالد سوي حق آن بدگهر 

درد آمد بهتر از ملك جهان                                تا بخواني مر خدا را در نهان


خواستم بگم ...

اگه شما هم خدا رو صدا ميكنيد و منتظر جوابيد اگه دلتون شكسته و هر روز و شب صداش ميزنيد اما جوابي نميشنويد بدونيد كه همين صدا زدناتون! همين خدا خدا گفتناتون! يه جوابه از طرف خدا .

همين كه دوستش داريد و وقت و بي وقت ياد و ذكر حق از ذهنتون ميگذره بدونيد خدا اون رو به دلتون انداخته خدا شرايطي رو فراهم كرده كه شما در خوشي و ناخوشي به يادش باشيد چون شما رو دوست داره و چون شما براش عزيزيد پس قدر خودتون رو بدونيد و خودتون رو كم نشمريد و

شايد لازم باشه اينم بگم كه ضمن ذكر و ياد خدا به ياد داشته باشيد

بي جهاد و صبر كي باشد فرج

اگه ميخوايد فرجي تو كارتون حاصل بشه هم به ياد خدا باشيد هم تلاش كنيد و هم صبر داشته باشيد 

نگران نباشيد خدا مواظبتونه ! صداي خدا خداي شما رو ميشنوه و هر بار كه صداش ميزنيد بدونيد پشت اون صدا زدنتون يه لبيك از طرف خدا  هست . شك نكنيد!

پي نوشت : چند وقته ميخوام يه لينك از يه حديث مرتبط با اين متن بزارم يادم ميره اينم لينك اينجا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/11/10ساعت 10:25  توسط شهرزاد  | 

اگه خدا بخواهد خیری به کسی برسد و تمام دنیا بخواهند جلوی آن خیر را بگیرند هرگز موفق نخواهند شد

این قصه رو از وبلاگ هیچستان انتخاب کردم و نوشته که از دیدگاه دکتر الهی قمشه ای بیان شده اما من نمیدونم این قصه واقعیه یا فقط یه قصه است به هر حال شما در قالب قصه بخونیدش

میگن اون قدیما حضرت سلیمان انگشتری داشته که اسم اعظم بر اون نوشته شده بوده و به واسطه اون انگشتر دیو و پری رو به خدمت خودش در آورده بوده روزی که حضرت به حمام میرن انگشتر خودشون رو به کنیزی میسپرند و از قضا دیوی از ماجرا خبر دار میشه و خودش رو در قالب چهره ی  حضرت سلیمان در میاره و میره انگشتر رو از کنیز پس میگیره و به جای حضرت به تخت سلطنت میشینه وچون مردم فقط از حضرت ظاهرش و انگشترش رو میشناختن میپذیرن که دیو حضرت سلیمانه!

حضرت سلیمان هم  که در حین سلطنت خودش رو بنده معمولی خدا میدونست براش فرقی نداشت که سلطنت رو داشته باشه یا نه برای همین میره کنار دریا و شغل ماهیگیری رو برای خودش در نظر میگیره .

اما وقتی که دیو بر تخت سلطنت نشست و مردم هم اون رو با اون انگشتری دیدند و خیال دیو از این که ملک رو بدست اورده راحت شد انگشتر رو برد و به دریا انداخت تا کسی نتونه انگشتر رو از اون پس بگیره  .

مدتی گذشت و چون مردم آن لطف و صفای حضرت رو در دیو ندیدند همش در پی فرصتی بودند که دیو رو از تخت بر کنار کنند

از اون طرف هم حضرت یک روز  که شکم یه ماهی رو میشکافه همون انگشتر خودش رو پیدا میکنه و به دست میکنه اما سراغ دیو و سلطنت نمیره تو این حین مردم از این ماجرا با خبر میشن و میرن سراغ حضرت و دیو رو از قصر بیرون میکنن و حضرت رو به قصر برمیگردونن

خواستم بگم ...

اولاً دیو و پری این قصه همون هوای نفس آدمی ان که اگه آزاد باشند انسان رو تحت تسلط خودشون در میارن و اگه تحت فرمان سلیمان وجود دربیان خادم سرای انسان اند

دوماً اگه خدا بخواد خیری به ما برسه اگه تمام دنیا هم جمع بشن کسی نمیتونه اون خیر رو از ما بگیره حتی اگه برای خودمون هم مهم نباشه خدا یه جوری به ما میرسوندش

سوماً اگه چیزی رو خدا برای ما نخواد حتی اگه اوضاع تو بهترین حالت هم باشه مثل حال و روز اون دیو نمیتونیم اون چیز رو بدست بیاریم . خصوصاً اگه حقی رو ناحق کرده باشیم  و بخوایم با زرنگی جلو بریم

پس چه بهتر که بتونیم رضایت پروردگاری رو بدست بیاریم که همه چیز بر طبق میل و خواسته ی اونه

بعدش اون خودش همه ی خوبی های دنیا رو برای ما میخواد و همه ی بدی ها ی دنیا رو از ما دور میکنه

ان شا ا..

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/10/26ساعت 12:14  توسط شهرزاد  | 

هر چه داده اند پس میگیرند از کسی که به خدا اعتماد ندارد

این قصه هم از تذکرة الاولیای عطار انتخاب شده

میگن روزی پادشاهی بوده که پادشاهان شهری دیگه ای  به اصرار دخترش رو میخواستند و پادشاه سه روز از آنها مهلت میخواد و در این سه روز در مساجد میگشته که همسری پرهیزگار برای دخترش پیدا کنه و زودتر از اینکه اونا  برگردند دختر رو شوهر بده

تا این که در مسجدی  درویشی میابد که بسیار نیکو نماز میگذاشته .

شاه : ازدواج کرده ای ؟

درویش : نه

شاه : دلت میخواد دختری قرآن خوان برای ازدواج به تو معرفی کنم؟

درویش : چه کسی چنین دختری به من میدهد در حالی که سه درم بیش تر ندارم ؟

شاه : با یک درهم یک نان بخر با یک درهم عطر و با یک درهم هم عقد نکاح ببند و من دختر خود را به تو میدهم

پس همین کار را کردند و شاه همان شب دختر را به خانه درویش فرستاد

دختر که به خانه درویش رفت دید یه تیکه نون خشک  سر کوزه مونده!

دختر شاه : این نون خشک چیه که رو کوزه گذاشتی؟

درویش :دیروز این نان رو خریدم ولی نخوردم و برای امروز نگه داشتم (همون نونه که با یکی از درهم ها خریده بود ها!)

دختر قصد کرد که از خونه درویش بره درویش جلو رفت و گفت میدونستم که دختر پادشاه نمیتونه با درویشی مثل من زندگی کنه

دختر گفت ای جوان من به خاطر بی نوایی تو نمیروم بلکه به خاطر ضعف ایمان و یقین تو میروم که یک تکه نان را برای امروز نگه داشته ای و به رزقی که خدا برای تو میرساند اطمینان نداری اما از پدر خود تعجب میکنم که بیست سال مرا در خانه نگه داشت و گفت تو را به پرهیزگاری میدهم حال میبینم مرا به کسی داده که حتی برای روزی خود به خدا اطمینان ندارد

درویش :خب هر اشتباهی تاوانی دارد !

دختر قرآن خوان شاه : خب تاوان این اشتباه هم این است که یا جای من اینجاست یا این تکه نان !

خواستم بگم ...


اگه به خدا اطمینان نداشته باشید ممکنه همون چیزی رو هم که بهتون به خاطر اعمال نیکتون دادن پس بگیرنا !

ممکنه به خاطر یه بی اعتمادی کوچولو به خدا تو یه مورد بی اهمیت یه ضرر خیلی بزرگ بکنیدا!


پی نوشت :معنای توکل این است که در عین رعایت اسباب و علل ، توجه داشته باشد که سررشته تدبیر به دست خداست

در این پرده یک رشته بیکار نیست                                             سر رشته بر ما پدیدار نیست


+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/10/20ساعت 15:57  توسط شهرزاد  |