تبليغاتX
...خواستم بگم

...خواستم بگم

شهرزاد قصه گو اومده تا براتون قصه بگه

در اوج بد بودن ما خدا خوبي هايمان را ميبيند

شايد پيش اومده باشه كه وقتي ميخوايد يه كاري خوبي بكنيد پيش خودتون ميگيد من رو سياه تر از اونيم كه بخوام اين كار رو بكنم يا اونقدر گناه كار هستم كه ديگه با اين چيزا نميتونم خودم رو گول بزنم اين قصه رو از تذكرة الاولياي عطار انتخاب كردم براي ياد آوري تو اون لحظات.

روزي مردي عاشق زن زيبا رويي ميشه و در كار عشقش گره اي ميافته حالا نميدونم چه مشكلي شايد اون زن علاقه اي بهش نداشته . بهش ميگن كه در فلان جا جادوگري هست كه ميتونه مشكلت رو حل كنه.  مرد ميره پيش جادوگر و ازش ميخواد چاره اي بيانديشه تا اون بتونه زن رو بدست بياره .

جادوگر بهش ميگه بايد بري و چهل روز هيچ كار خيري انجام ندي ! يعني نماز نخوني ياد خدا نكني و هيچ نيت خيري هم به دلت راه ندي بعدش بياي اينجا تا من جادويي بكنم كه مشكلت حل بشه .

مرد ميره و چهل روز به دستورات جادوگر عمل ميكنه  و بعد از چهل روز برميگرده پيش جادوگر . جادوگر طلسم رو انجام ميده ولي اثر نميكنه . جادوگر ميگه حتماً از تو عمل خيري سر زده و گرنه من مطمئنم كه طلسمم اثر ميكنه .

مرد ميگه من كارخيري نكردم به جز اينكه در راه كه ميومدم سنگي ديدم با پا به كناري زدم كه كسي به خاطر آن سنگ زمين نخوره.

جادوگر ميگه واي برتو كه خدايي را از خودت مي رنجاني كه تو چهل روز از فرمانش سر باز ميزني و باز هم او كوچكترين عملت را ضايع نميگرداند!

مرد به دست همان جادوگر توبه ميكنه

خواستم بگم ...


در اوج بدي هاي ما خدا كوچكترين عمل خوب ما را ميبينه و بي جواب نميزاره پس نگران اين نباشيم كه حالا كه فلان اشكال رو داريم ديگه اون يكي كار خيرهم انجامش بي فايده است  . خدا تمام اعمال ما را اعم از خوب و بد ميبينه و كوچكترين ذره اي رو بي جواب نميزاره  پس دست و دلتون براي كارهاي خوب نلرزه و اين كه مبادا كسي رو از انجام كار خيري منع كنيم به اين توجيه كه تو كه فلان اشكال رو داري مثلاً ديگه نماز خوندنت چيه يا فلان كارت ديگه چيه شايد خدا نماز اون آدم رو دوست داشته باشه قبول داشته باشه شما چي كاره ايد؟

ديگه اينكه دلمون نياد به خاطر محبت يه آدم كه حتي ذره اي نسبت به ما احساس نداره خدايي رو كنار بزاريم كه هميشه حواسش بهمون هست تو اوج بد بودن ما حواسش به ما هست مواظبمونه و اعمال خيرمون رو در نظر ميگره بدون در نظر گرفتن تمام اشتباهات و بي وفايي هاي ما .

و ديگه اينكه حالا كه خدا اينجوريه ما چقدر اين جوري هستيم يعني اگه يه كسي در حقمون نامردي كنه يه طوري كه دل ما بشكنه آيا انقدر مرد هستيم كه موقع قضاوت در مورد اون آدم يا اعمالش منصفانه حق رو به اون بديم يا اگه خيري ازش سرزد تحسينش كنيم اون كسي كه مقام خدايي داره همچين كاري ميكنه !!!


پي نوشت :

يادش گرامي .سیمین دانشور 8 اردیبهشت 1300 در شیراز به دنیا آمد. او نخستين زن ايراني بود كه به صورت حرفه اي به زبان فارسي داستان نوشت. او روز پنجشنبه 18 اسفند 1390 در سن نود سالگي از بين ما رفت . خدايش بيامرزد. با اين كه متاسف شدم اما خوشحالم كه قبل از فوتشون يه قصه از اين بانو تو وبلاگم داشتم . اينجا

پي نوشت 2 :

تصميم گرفته ام كمتر سراغ وبلاگ نويسي و وبلاگ خواني بيايم فكر كنم خواندن كتاب هم مفيد تر و هم آرامش بخش تر است وبلاگ اعصاب خوردي هاي خاص خودش را دارد و وقت بيشتري  را نسبت به چيزهايي كه به ما ياد ميدهد تلف ميكند شايد هرزگاهي آمدم و به خاطر هدفي كه داشتم و دارم منظورم رشد و تعالي خودم و خواننده هاي وبلاگم است  داستاني نوشتم اما سعي ميكنم هر روز وقت كمتري صرف كنم



+ نوشته شده در  شنبه 1390/12/20ساعت 10:36  توسط شهرزاد  | 

آنها مكر كردند و خدا هم [در پاسخ آنها] مكر در ميان آورد

امروز ميخوام در مورد چيزي صحبت كنم كه متاسفانه خيلي زياد دور و برم ميبينم اونم مكر و حيله است آدماي زيادي هستند كه ميخوان مال ، مقام ، همسر ، .... و خيلي چيزاي ديگه رو با كلك بدست بيارن بد نيست در مورد عاقبت اين آدما هم يه قصه بگيم .

قصه ي امروز از كليله و دمنه انتخاب شده و احتمال داره كه خيلياتون اون رو شنيده باشين اما اين قصه ها ارزش خوندن و تعريف كردن براي بچه هامون رو دارن بد نيست يه جايي ثبت بشن تا اون موقعي كه بچه هامون ازمون يه قصه جديد ميخوان نگيم بلد نيستيم و همون قصه هاي تكراري رو تعريف كنيم

اون قديما دوتا بازرگان بودند كه با هم تجارت ميكردند و به قصد تجارت مشغول سفر بودند كه در دره اي مقدار زيادي طلا پيدا ميكنند تصميم ميگيرن  به همان طلايي كه يافتند قناعت كرده و برگردند . نزديك شهر كه رسيدند مردي كه ادعاي زيركي داشت به شريكش كه ساده تر بود گفت چرا اين همه پول رو با خود به شهر ببريم و مالمون رو به خطر بندازيم به قدر نياز برميداريم و بقيه رو همين جا زيراين  درخت بزرگ خاك ميكنيم  بعد از مدتي اگه نياز پيدا كرديم با هم بر ميگرديم و از اون برميداريم . فردا شريك نابكار كه پيشنهاد خاك كردن طلا ها رو داده بود برميگرده و طلاها رو برميداره . اما شريك ساده غافل از اينكه طلاها دزديده شده تا مدتي سراغي نميگيره تا اينكه پولاش تموم ميشه و ميره سراغ شريك و ميگه بيا بريم از اون طلايي كه خاك كرديم مقداري برداريم .شريك نامرد باهاش ميره و وقتي ميبينه طلاها نيست بنا رو به داد و بيداد ميزاره  كه تو پولا رو دزديدي و خلاصه كار به دادگاه ميكشه و ميرن پيش قاضي و شريك نامرد به قاضي ميگه كه اين مرد طلاها رو دزديد ه و سرمن شيره ماليد ه هر چي اون مرد انكار ميكنه اون بيشتر اصرار ميكنه . قاضي به مرد شاكي ميگه آيا مدركي داري مرد ميگه بله درختي كه طلاها زيرش خاك بود ميتونه شهادت بده فردا بريم اونجا تا درخت اعتراف كنه كي طلاها رو دزديده . قاضي قبول ميكنه .

شريك نامرد شب كه ميره خونه به پدرش ميگه كه چه اتفاقي افتاده و ازش ميخواد كه داخل شكاف بزرگي كه تو تنه ي درخت هست بره و شهادت بده كه شريك از همه جا بي خبر طلاها رو دزيده

پيرمرده به پسرش ميگه : اي پسر مكر هايي هستند كه وبال گردن آدم ميشن مبادا كه مكر تو مثل مكر غورباقه باشه

پسر ميگه چطور ؟ مكر غورباقه چيه ؟

بقيه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/12/09ساعت 18:29  توسط شهرزاد  | 

نتيجه اعتماد به غير خدا

اين روزها خيلي ميبينم آدماي تحصيل كرده و مذهبي اي كه وقتي تو كارشون گره ميافته يا مشكلي تو زندگيشون پيش مياد ميرن سراغ فال گير و رمال و دعا نويس . برام خيلي عجيبه كه اين طورين ! اگه مذهبي نبودن يا تحصيل كرده نبودن برام انقدر عجيب نبودا يعني غير مذهبياش و بي سواد هاش هم زياد هستنا ! ولي اونايي كه تحصيل كرده اند يا معتقد هستند و ميرن براي من عجيب ترن .

خودم هيچ وقت حاضر نشدم به اين جور آدما حتي يك ريال پول بدم و هيچ وقت اصراري نداشتم چيزي رو كه خدا صلاح دونسته ندونم رو بدونم يا با كمك جادو و جنبل عوض كنم يعني نه تنها معتقدم كه نميشه بلكه نميخوام . فقط هميشه براي چيزايي كه خواستم دعا كردم و تا جايي كه از دستم بر اومده تلاش كردم همين .

اين قصه رو خيلي سال پيش شايد وقتي دبيرستان بودم از كتاب " به كي سلام كنم "خوندم كه نوشته سيمين دانشور هست و يه كتاب هست كه قصه هاي كوتاه داره .

يه روز يه زن و مردي بودن كه با هم خيلي خوشبخت بودن و همديگه رو خيلي دوست داشتن . اين زن و مرد يه مشكلي داشتن و اونم اين بوده كه بچه دار نميشدن و دوا درمون هاي مختلفي رو انجام ميدن اما موفق نميشن بعد از گذشت سال ها بچه دار بشن . يه روز كه اين زن و مرد به يه باغي رفته بودن يه كولي فال گير نميدونم شايدم يه جادوگر مياد سراغه زنه خوب يادم نيست شايدم زنه ميره پيش اون . خلاصه بعد از اين كه زن مشكلش رو به اون فالگيره ميگه اون بهش يه گوله از گياهي كه ناشناخته بود مثل يه گوله خاشاك ميده و ميگه اينو فرو كن تو رحمت بهت قول ميدم كه به زودي با اين روش بچه دار بشي . زن به اون فالگير اعتماد ميكنه و همين كار رو انجام ميده . بعد از يه مدت زن شكمش بزرگ ميشه . زن خيلي از اينكه يه بچه تو شكمش داره خوشحال بوده و عاشق بچه تو شكمش بوده باهاش حرف ميزده و دوستش داشته . تا اينكه نميدونم طبق روال يا به خاطر علائم ناخوشايندي كه داشته بعد از چند ماه ميره دكتر واسه معاينه وپس از سونوگرافي مشخص ميشه كه تو شكم زنه يه بچه نيست بلكه يه ماره !!!

دكتر خيلي تعجب ميكنه و با شوهر زنه صحبت ميكنه و ميگه كه متوجه يه همچين چيزي شده و مرده هم پس از فكر و جستجو متوجه ميشه كه اون خار و خاشاكي كه كولي به زنه داده بوده يه تخم مار توش داشته كه بعداً ماره از تخم بيرون اومده و توشكم زنه رشد كرده اما مرده دلش نمياد به زنه بگه و بعد از نه ماه كه بچه بايد به دنيا ميومده به زنه ميگه بچه مرده و اون مار رو ميندازه تو قفس مياره خونه . كم كم اون مار بزرگ ميشه و همه ازش ميترسيدن حتي باغبونا و خدمتكارا اون جا رو ترك ميكنن و و مار هم همش تو باغ و خونه ميچرخيده و اونا رو آزار ميداده اما مرده رضايت نميداده كه ببرنش خلاصه بعد از هزار جور بدبختي كه سرشون مياد از باغ وحش ميخوان كه بياد و مار رو ببرخ

خواستم بگم ...

اعتماد به غير خدا و رفتن پيش فال گير و رمال و دعا نويس نه تنها اشكال شرعي داره (و باعث ميشه خدايي كه خيلي راحت ميتونه چيزي رو از ما بگيره يا به ما بده ،از ما ناراضي بشه . چون نشون ميده كه ما به اون بنده بيشتر از خدا اعتماد كرديم )ممكنه عواقب بد ديگه اي هم براي ما داشته باشه .

ممكن اين آدمايي كه تحصيلات و تخصصي براي روانشناسي و مشاوره و درمان ندارن راهنمايي هاي غلطي به ما بكنن كه عواقب بسيار بدي براي ما داشته باشن .

اين كارها و اين روش ها نه تنها ما رو پيش بقيه عزيز تر و دوست داشتني تر نميكن بلكه ما رو از چشم بقيه ميندازن .مردم نسبت به آدمايي كه سراغ جادو و جنبل ميرن يا احساس ترس ميكنن يا با ديد حقارت بهشون نگاه ميكنن و نميتونن به اين آدما اعتماد كنن .

اگه ناخواسته تو شرايط فالگيري و اينا قرار گرفتيد نگران نباشيد نترسيد شما فقط به حرفاي اونااعتماد نكنيد رو حساب اون حرفا برنامه ريزي نكنيد و پولتون رو به اون آدما نديد گناه داره

يادمون نره كه تنها خدا براي ما كافي است

پي نوشت به صبا : شروع تمام قصه ها با يه خط پررنگ كه منبع قصه توش مشخص شده و پايان قصه هم با خواستم بگم پررنگ مشخص شده كسي مجبور نيست تمام نوشته رو بخونه خصوصاً اگه خوشش نمياد خودم از خيلي وقت پيش اين طراحي رو كردم چون حدس ميزدم كسايي هستند كه دوست نداشته باشند وقتشون رو براي حرفاي من بزارند و فقط بخوان قصه بخونند با يه برداشت آزاد


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/11/19ساعت 8:35  توسط شهرزاد  | 

صدا زدن خدا از طرف شما عين لبيك خدواند است

اين قصه  از مثنوي مولوي  انتخاب شده

كسي بوده كه هرشب با خودش ذكر ا...  ميگفته تا اين كه يك روز شيطان به دلش ميندازه كه آخه اي مرد پر حرف تو كه اين همه ا... ميگي آيا تا به حال لبيكي از جانب خدا شنيدي ؟ مرد اون شب دلش از اين فكر شكست و سرش رو گذاشت و بدون ذكر گفتن خوابيد .

در خواب شخصي ديد كه بهش گفت : اي مرد چرا امشب ذكر نگفتي و خوابيدي ؟ مرد جواب داد كه چون هر چي ا... ميگم جوابي از جانب خدا نميشنوم ميترسم كه خدا منو از درگاه خودش رونده باشه

اون شخص بهش جواب داد كه خدا ميگه

گفت آن ا... تو لبيك ماست                                                  مستي و آن سوز و دردت پيك ماست 

همين كه تو نگران عشق خداوند هستي اين دام لطف خدا براي تو هستش و زير هر يارب تو لبيك ها ست

اما كسي كه نادان هستش گرچه اين دعا كردن و ا... گفتن براش كار سختي نيست دستوري هم براي اين دعا كردن نداره و خدا هم شرايطي رو فراهم كرده كه نيازي به اين دعا كردن نداشته باشه

در همه عمرش نديد او درد سر                          تا ننالد سوي حق آن بدگهر 

درد آمد بهتر از ملك جهان                                تا بخواني مر خدا را در نهان


خواستم بگم ...

اگه شما هم خدا رو صدا ميكنيد و منتظر جوابيد اگه دلتون شكسته و هر روز و شب صداش ميزنيد اما جوابي نميشنويد بدونيد كه همين صدا زدناتون! همين خدا خدا گفتناتون! يه جوابه از طرف خدا .

همين كه دوستش داريد و وقت و بي وقت ياد و ذكر حق از ذهنتون ميگذره بدونيد خدا اون رو به دلتون انداخته خدا شرايطي رو فراهم كرده كه شما در خوشي و ناخوشي به يادش باشيد چون شما رو دوست داره و چون شما براش عزيزيد پس قدر خودتون رو بدونيد و خودتون رو كم نشمريد و

شايد لازم باشه اينم بگم كه ضمن ذكر و ياد خدا به ياد داشته باشيد

بي جهاد و صبر كي باشد فرج

اگه ميخوايد فرجي تو كارتون حاصل بشه هم به ياد خدا باشيد هم تلاش كنيد و هم صبر داشته باشيد 

نگران نباشيد خدا مواظبتونه ! صداي خدا خداي شما رو ميشنوه و هر بار كه صداش ميزنيد بدونيد پشت اون صدا زدنتون يه لبيك از طرف خدا  هست . شك نكنيد!

پي نوشت : چند وقته ميخوام يه لينك از يه حديث مرتبط با اين متن بزارم يادم ميره اينم لينك اينجا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/11/10ساعت 10:25  توسط شهرزاد  | 

اگه خدا بخواهد خیری به کسی برسد و تمام دنیا بخواهند جلوی آن خیر را بگیرند هرگز موفق نخواهند شد

این قصه رو از وبلاگ هیچستان انتخاب کردم و نوشته که از دیدگاه دکتر الهی قمشه ای بیان شده اما من نمیدونم این قصه واقعیه یا فقط یه قصه است به هر حال شما در قالب قصه بخونیدش

میگن اون قدیما حضرت سلیمان انگشتری داشته که اسم اعظم بر اون نوشته شده بوده و به واسطه اون انگشتر دیو و پری رو به خدمت خودش در آورده بوده روزی که حضرت به حمام میرن انگشتر خودشون رو به کنیزی میسپرند و از قضا دیوی از ماجرا خبر دار میشه و خودش رو در قالب چهره ی  حضرت سلیمان در میاره و میره انگشتر رو از کنیز پس میگیره و به جای حضرت به تخت سلطنت میشینه وچون مردم فقط از حضرت ظاهرش و انگشترش رو میشناختن میپذیرن که دیو حضرت سلیمانه!

حضرت سلیمان هم  که در حین سلطنت خودش رو بنده معمولی خدا میدونست براش فرقی نداشت که سلطنت رو داشته باشه یا نه برای همین میره کنار دریا و شغل ماهیگیری رو برای خودش در نظر میگیره .

اما وقتی که دیو بر تخت سلطنت نشست و مردم هم اون رو با اون انگشتری دیدند و خیال دیو از این که ملک رو بدست اورده راحت شد انگشتر رو برد و به دریا انداخت تا کسی نتونه انگشتر رو از اون پس بگیره  .

مدتی گذشت و چون مردم آن لطف و صفای حضرت رو در دیو ندیدند همش در پی فرصتی بودند که دیو رو از تخت بر کنار کنند

از اون طرف هم حضرت یک روز  که شکم یه ماهی رو میشکافه همون انگشتر خودش رو پیدا میکنه و به دست میکنه اما سراغ دیو و سلطنت نمیره تو این حین مردم از این ماجرا با خبر میشن و میرن سراغ حضرت و دیو رو از قصر بیرون میکنن و حضرت رو به قصر برمیگردونن

خواستم بگم ...

اولاً دیو و پری این قصه همون هوای نفس آدمی ان که اگه آزاد باشند انسان رو تحت تسلط خودشون در میارن و اگه تحت فرمان سلیمان وجود دربیان خادم سرای انسان اند

دوماً اگه خدا بخواد خیری به ما برسه اگه تمام دنیا هم جمع بشن کسی نمیتونه اون خیر رو از ما بگیره حتی اگه برای خودمون هم مهم نباشه خدا یه جوری به ما میرسوندش

سوماً اگه چیزی رو خدا برای ما نخواد حتی اگه اوضاع تو بهترین حالت هم باشه مثل حال و روز اون دیو نمیتونیم اون چیز رو بدست بیاریم . خصوصاً اگه حقی رو ناحق کرده باشیم  و بخوایم با زرنگی جلو بریم

پس چه بهتر که بتونیم رضایت پروردگاری رو بدست بیاریم که همه چیز بر طبق میل و خواسته ی اونه

بعدش اون خودش همه ی خوبی های دنیا رو برای ما میخواد و همه ی بدی ها ی دنیا رو از ما دور میکنه

ان شا ا..

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/10/26ساعت 12:14  توسط شهرزاد  | 

هر چه داده اند پس میگیرند از کسی که به خدا اعتماد ندارد

این قصه هم از تذکرة الاولیای عطار انتخاب شده

میگن روزی پادشاهی بوده که پادشاهان شهری دیگه ای  به اصرار دخترش رو میخواستند و پادشاه سه روز از آنها مهلت میخواد و در این سه روز در مساجد میگشته که همسری پرهیزگار برای دخترش پیدا کنه و زودتر از اینکه اونا  برگردند دختر رو شوهر بده

تا این که در مسجدی  درویشی میابد که بسیار نیکو نماز میگذاشته .

شاه : ازدواج کرده ای ؟

درویش : نه

شاه : دلت میخواد دختری قرآن خوان برای ازدواج به تو معرفی کنم؟

درویش : چه کسی چنین دختری به من میدهد در حالی که سه درم بیش تر ندارم ؟

شاه : با یک درهم یک نان بخر با یک درهم عطر و با یک درهم هم عقد نکاح ببند و من دختر خود را به تو میدهم

پس همین کار را کردند و شاه همان شب دختر را به خانه درویش فرستاد

دختر که به خانه درویش رفت دید یه تیکه نون خشک  سر کوزه مونده!

دختر شاه : این نون خشک چیه که رو کوزه گذاشتی؟

درویش :دیروز این نان رو خریدم ولی نخوردم و برای امروز نگه داشتم (همون نونه که با یکی از درهم ها خریده بود ها!)

دختر قصد کرد که از خونه درویش بره درویش جلو رفت و گفت میدونستم که دختر پادشاه نمیتونه با درویشی مثل من زندگی کنه

دختر گفت ای جوان من به خاطر بی نوایی تو نمیروم بلکه به خاطر ضعف ایمان و یقین تو میروم که یک تکه نان را برای امروز نگه داشته ای و به رزقی که خدا برای تو میرساند اطمینان نداری اما از پدر خود تعجب میکنم که بیست سال مرا در خانه نگه داشت و گفت تو را به پرهیزگاری میدهم حال میبینم مرا به کسی داده که حتی برای روزی خود به خدا اطمینان ندارد

درویش :خب هر اشتباهی تاوانی دارد !

دختر قرآن خوان شاه : خب تاوان این اشتباه هم این است که یا جای من اینجاست یا این تکه نان !

خواستم بگم ...


اگه به خدا اطمینان نداشته باشید ممکنه همون چیزی رو هم که بهتون به خاطر اعمال نیکتون دادن پس بگیرنا !

ممکنه به خاطر یه بی اعتمادی کوچولو به خدا تو یه مورد بی اهمیت یه ضرر خیلی بزرگ بکنیدا!


پی نوشت :معنای توکل این است که در عین رعایت اسباب و علل ، توجه داشته باشد که سررشته تدبیر به دست خداست

در این پرده یک رشته بیکار نیست                                             سر رشته بر ما پدیدار نیست


+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/10/20ساعت 15:57  توسط شهرزاد  | 

اول فقط از خدا بخواه و دوم مطمئن باش . مطمئن مطمئن مطمئن

این قصه از تذکرة الاولیای عطار انتخاب شده

یه روزی طی بحثی که بین بوحفص و جنید در گرفته بود و شاید در حوصله جمع نباشه بوحفص به جنید میگه به یه نفر بگو دیگی پر از زیره با حلوا آماده کنه .

وقتی آماده کردن و آوردند بوحفص گفت بگو یک نفر این رو به روی سرش بزاره و در کوچه های شهر قدم بزنه هر جا که خسته شد و دیگه نای راه رفتن نداشت جلوی هر خانه ای که بود در بزنه و دیگ حلوا و زیره رو به اون بده .

مرد راه میافته و جایی که دیگه واقعاً خسته بوده میشینه و داد میزنه که صاحبخانه بیا که با تو کاری دارم . صاحبخانه که پیرمردی بوده از داخل خانه فریاد میزنه که اگه زیره با حلوا آوردی بیایم . گفت بله زیره با حلوا آوردم . وقتی صاحبخانه در را باز کرد مرد از صاحبخانه پرسید از کجا فهمیدی که زیره با حلوا آوردم پیرمرد گفت دیروز در بین مناجات با خدا یادم افتاد که فرزندانم مدتی است  این را از من میخواهند میدانم که درخواستم زمین نیافتاده است

خواستم بگم

یکی از شروط اجابت دعا اینه که

اولاً فقط و فقط خواستمون رو از خدا بخواهیم نه از خلق خدا و

دوماً مطمئن باشیم مطمئن مطمئن مطمئن از اینکه خدا درخواست ما رو اجابت میکنه

البته برای اجابت دعا شرایط دیگه ای هم هست که من دارم تو اون یکی وبلاگم تو ادامه مطلب ها هر چی خودم بلدم رو کم کم برای شما هم میگم البته اونجا اکثراً قصه ای در کار نیست

http://manodoahayam.blogfa.com/

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/18ساعت 15:20  توسط شهرزاد  | 

خدا با ما حرف میزنه ما بنده های بی ادبی هستیم که اعتنا نمیکنیم

گاهی وقتا هست که یه حسی داریم این حس که خدا میخواد به ما یه چیزی بگه اما چون دلمون نمیخواد به حرفش گوش بدیم خودمون رو میزنیم به اون راه و میگیم با ما نیست ما اشتباه میکنیم و از این بهانه های غیر قابل قبول.

این قصه از تذکرة الاولیای عطار انتخاب شده

قصه از زبون  یه بازرگانیه.  میگه که من در نیشابور بازرگان بودم و آوازه شیخ ابو سعید رو شنیده بودم برای همین به مجلس وعظ شیخ میره . وقتی شیخ اون رو میبینه بهش میگه بیا که با سر زلف تو کارها دارم.

وقتی مجلس تمام میشه شیخ میگه ای جماعت اینجا درویشی هست که به لباس احتیاج داره کسی بین شما هست که بخواد بهش کمک کنه . بازرگان میگه همون موقع تو دلم احساس کردم که باید دستار سرم رو در بیارم و به درویش بدم . اما پیش خودم گفتم که این دستار هدیه است آن را از آمل برایم آورده اند و ده دینار قیمت دارد و آن را پوشیده ام . برای بار دوم و سوم هم شیخ همین سوال را پرسید ولی بازرگان دلش به دادن دستار راضی نمیشود .

بار سوم کسی که پهلوی بازرگان بود از شیخ می پرسد : آیا خدا مستقیماً با بنده ای سخن میگوید ؟

شیخ جواب میده : همین الان خدا با کسی که در این جمع است به خاطر یک دستار طبری سه بار سخن گفت اما او میگوید که نمیدهم چون از آمل برایم آورده اند و ده دینار قیمت دارد


خواستم بگم ...



نباید به نشونه هایی که خدا برامون میفرسته بی توجه باشیم

گاهی خیلی واضح اند یعنی خودمون خوب میفهمیم که موضوع چیه و خدا چی میخواد بهمون بگه اما نمیدونم چرا خودمون رو به اون راه میزنیم و نمیخوایم قبول کنیم که خودشه !

بیاید یه کم گوشمون رو تیز کنیم حواسمون رو جمع کنیم شاید خدا داره با ما هم حرف میزنه

+ نوشته شده در  شنبه 1390/10/10ساعت 11:36  توسط شهرزاد  | 

ریشه را رها کرده ایم و هی درخت را هرس میکنیم و برگاش رو تمییز میکنیم(2)

شیخ : گفت بله بعد از اینکه نماز اعشام تمام شد به رختخواب میرم و هر چه که از اداب خوابیدن میدونست رو گفت

بهلول : پس فهیمدم که خوابیدن هم بلد نیستی

بهلول اومد که بلند شه بره

که جنید لباسش رو چسبید و گفت و ای بهلول من هیچی نمیدونم تو بیا قربة الی ا... به من یاد بده 

بهلول : حالا که به نادانی خودت  اعتراف کردی به تو یاد میدم

بدون که هر چی از آداب گفتی همه فرع بود و اصل در اینه

در غذا خوردن اصل در حلال بودن غذا است و اگر لقمه حلال نباشد هر چقدرم که تمام این آداب رو به جای بیاری فقط وفقط باعث تاریکی دل تو است

در سخن گفتن نیت مهم است که باید دل پاک باشه و نیت درست و برای رضای خدا باشه و اگر برای مطلب دنیا یا بیهوده و هرزه حرفی بزنی هر چیزی که بگی وبال گردنت هست پس سکوت و خاموشی بهتر از اون حرف زدنه .

در خوابیدن اصل این است که بغض و کینه احدی به وقت خواب در دل تو نباشد

خواستم بگم ...


خیلی از ما دنبال آداب و رسومی هستیم که بزرگان اون رو انجام میدان ولی وقتی همون آداب رو انجام میدیم اون نتیجه ای که اون بزرگواران میگرفتن رو نمیگیریم.

خوب حتماً یه جای کارمون ایراد داره دیگه!

باید عمیق و دقیق تو همه ی کارامون نگاه کنیم و اصول و مهمترین ها رو پیدا کنیم و بعد از درست کردن اون اصول حالا به فروع و جزئیات بپردازیم . مثل یه درختی که ریشه ها ش داره میخشکه اما ما به جای اینکه یه فکری برای ریشه اش بکنیم ، همش هی هرسش میکنیم و برگاش رو میشوریم .خب معلومه کارمون بی فایده است . زحمتمون به باد میره.  همیشه باید اول به مهمترین و اصلی ترین نکات توجه کنیم و هر آنچه حرومه رو انجام ندیم و هر چه واجبه رو انجام بدیم و بعد مستحبات و غیره .

راستی تا یادم نرفته به شما و خودم بگم تاثیر نون حلال و نیت پاک و خالی کردن دل از حرص و حسد و کینه رو تو زندگیاتون فراموش نکنید.  خیلی خیلی موثره . این از نکاتیه که آدم رو از فرش به عرش میبره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/30ساعت 15:12  توسط شهرزاد  | 

ریشه را رها کرده ایم و هی درخت را هرس میکنیم و برگاش رو تمییز میکنیم(1)

حتماً زیاد پیش اومده که دیدید یه نفر اصل و رها کرده و به فرع چسبیده . برای خودمم پیش اومده ها . نه این که بگم من از این اشتباهات نداشتم . منم داشتم . این قصه خیلی نظرم رو جلب کرد و منو به فکر فرو برد این قصه رو از وبلاگ هیچستان انتخاب کردم و به زبون خودم براتون تعریف میکنم

یه روز شیخ جنید به قصد گردش از شهر بغداد خارج میشه و البته همراهان و مریدانش هم باهاش بودند . شیخ سراغ بهلول رو میگیره . همراهان به شیخ میگن که بهلول دیونه است و حالش خوب نیست . شیخ میگه پیداش کنید که من باهاش کاری دارم . میرن تو یه بیابون پیداش میکنن و شیخ رو میبرن پیشش .

شیخ : سلام

بهلول :سلام تو کی هستی؟

شیخ : جینیدم

بهلول همان  شیخی که در بغداد مردم رو ارشاد میکنه ؟

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/30ساعت 13:20  توسط شهرزاد  | 

گرگ دو پا (بابام میگه 7)


نوشتن پست قبل و شرکت تو اون همخوان وبلاگ خانم آقا منو یاد یه خاطره ای انداخت از بچگیام 




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/28ساعت 11:12  توسط شهرزاد  | 

از حرام بگذر به جایش خدا حلالش را برمیگرداند

بهار  خانم( وبلاگ مجردنامه) تو وبلاگشون یه همخوان وبلاگی گذاشتن در رابطه با اعتراض به آزار جنسی که البته ایده اش از وبلاگ خانم آقا  است .منم تصمیم گرفتم یه قصه در این رابطه بزارم تو وبلاگم من این قصه رو تو قالب یه روایت شنیدم یعنی یه موضوع واقعی که تو قدیم اتفاق افتاده اما چون دلم نمیخواد به غلط چیزی رو به کسی نسبت بدم به عنوان یه قصه میگمش که فقط یه جایی تو یه کتابی که حتی اسم کتاب هم یادم نیست خوندمش

یه روز یه دزدی بوده که هر شب میرفته دزدی . یه شب وارد خونه یه خانم مجرد پولدار خوشگل میشه و می بینه که خانومه تنهاست یه لحظه از ذهنش میگذره که خوب شبه کسی تو این خونه نیست و من و این خانم تنهاییم من هم دلم میخواد که با این خانم ارتباط داشته باشم و اگه این کار رو انجام بدم هیچ کس متوجه نمیشه که من کی بودم . میره طرف زنه اما یه لحظه به خودش نهیب میزنه و میگه درسته که من دزدم اما من دزد مال هستم و تا حالا دزدی ناموس نکردم . من یه دزدم یه دزد معمولی اما این دلیل نمیشه چون دزدم دست به هر ناپاکی و کار حرامی بزنم . بعد که این حرفا رو تو دل خودش میزنه پشیمون میشه از این کار و بعدش میره و دزدیش رو میکنه و میره و به زنه دست نمیزنه .

فرداش مرده میره پیش بزرگی  که اتفاقاً اون بزرگ پیشنماز مسجد هم بودند قبل از نماز میره سراغ ایشون و میگه من دارم به حرام نزدیک میشم با این که کار درست و حسابی ندارم اما میخوام زن بگیرم که به حرام نیافتم .بزرگ بهش میگه به فکرت هستم .

بعد از نماز اون دختر خانم زیبا و ثروتمند میره سراغ همون پیشنماز و بهش میگه من یه دختر مجردم و ثروتمند میخوام یه مرد برای ازدواج به من معرفی کنی که حروم و حلال سرش بشه و ضمناً مراقب من و مال و اموال من هم باشه فقیر و ثروتمند بودنش هم برام مهم نیست چون خودم همه چیز دارم

پیشنماز میبینه که خب دو تا جوونند که هر دو نیاز به ازدواج دارند . دزده رو صدا میزنه میگه بیا که همسری بسیار زیبا و شایسته برات پیدا کردم و به زن هم میگه که همسری مناسب برات پیدا کردم که به حلال و حرام خدا اهمیت میده

مرد دزد خوب به زن نگاه میکنه و میبنه ای دل غافل این همون زنی که دیروز رفته خونش دزدی همون که دلش میخواست شبانه بهش تعرض کنه اما به خاطر خدا از این حرام گذشت و امروز خدا همون زن رو به حلال بهش میده مرد به خودش میلرزه و دست از دزدی برمیداره به خدا میگه ای خدا چه اشتباهی کردم این همه سال که اگه از حرامی که دسترسی بهش برام آسون بود میگذشتم تو همون و یا حتی بهترش رو نصیبم میکردی و صد البته با ثروتی که همسرش داشت دیگه نیازی هم به دزدی نداشت اما دزد به خدا ایمان اورد و اطمینانی عمیق تو قلبش نسبت به خدا حاصل شد.

خواستم بگم ...


اگه ما از یه حرامی که دسترسی بهش آسونه وکسی هم از اون حرامی که انجام دادیم به هیچ وجه با خبر نمیشه  ، به خاطر خدا، نه به خاطر آبرو و اعتبارمون ، بلکه فقط و فقط به خاطر خدا بگذریم خدا همونو حلالشو یا حتی بهتر از اون که میخواستیم ، اما حلالشو بهمون میده.

پس عجله نکنید

خدا هواسش هست حتی جاییکه هیچ کس نیست شما رو می بینه ،مواظبتونه!

این رو مطمئن باشید .

حالا نه فقط تو این مورد برای خیلی ها پیش اومده از جمله خودم که یه پول حرام یا مشکوکی بوده که دسترسی بهش آسون بوده و کسی هم خبر دار نمیشده اگه بدستش میاوردند. اما  گذشتند فقط به خاطر خدا گذشتند . به جاش خدا حلالش رو بهشون داده.  از یه جایی که فکرشو نمیکردند.

حتی بیشترشو داده.  اما حلال حلال حلال.


پی نوشت1 :این لینک اون همخوان یا مسابقه وبلاگیه که گفتم در رابطه با آزار جنسیه ! 

یه بازی....نه!!!...... یه درد

واینم آدرس اونایی که تو این همخوان شرکت کردند

از یه بازی تا یه رقابت


پی نوشت 1:


یه خاطره ی شخصی  از شهرزاد (نامربوط به این متن )

اینجا




+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/23ساعت 10:0  توسط شهرزاد  | 

چه بسا چیزها که شما بد میپندارید و خیر شما در آن است



بعداً نوشت : اگر کسی رمز خواست به من بگه. تعارف نکنید ها!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/09/20ساعت 13:15  توسط شهرزاد  | 

معطل نکن ! سریع جبران کن ! شاید این آخرین فرصت است!

روز تاسوعا یه فیلم تو تلوزیون دیدم نمیدونم کدوم کانال بود و نمیدونم اسم فیلمش چی بود اما میخوام قصه اش رو براتون تعریف کنم دل من رو که تکون داد !

این قصه داستان یه فیلم ایرانیه که از تلوزیون پخش شده روز تاسوعا ساعت یازده شب 

یه مرد مومن و با خدایی بوده که تو بازار هم مغازه ای داشته و بین بازاریا اعتبار و آبرویی داشته واسه خودش.

یه شب خواب میبینه که تو صحرای کربلا است و جز مخالفیان امام و داره با نیزه میزنه یکی از یارای امام حسین رو میکشه!

 هراسون از خواب پا میشه.  فرداش میره پیش روحانی مسجد و خوابش رو تعریف میکنه اون بهش میگه تو کارات دقیق شو ببین مشکل کجاست مرده میره فکر میکنه میبینه یه بنده خدایی وام میخواسته و نیاز به ضامن داشته اما این ضامنش نشده بوده فکر میکنه ایراد کارش همین جاست میره و کلاً اون مبلغی که اون بنده خدا خواسته بوده رو جور میکنه میبره بهش قرض بده میبینه یه نفر ضامنش شده میشناسه اون ضامنه رو .

ضامنه یه مردی بوده که میخواسته از زنش طلاق بگیره و اتفاقاً پدر زنه  که یکی از بازاری هایی بوده که رفیق این حاجیه بوده .قبلاً یه روز اومده بوده پیش حاجیه و ازش خواسته بوده که بره شهادت بده که داماداش آدم فاسدیه تا دخترش بتونه طلاق بگیره . و این مرده هم رو حساب دوستیش واعتمادش به دوستش(یعنی پدر زنه )  این شهادت رو داده بوده اما بدون تحقیق . وقتی میبینه اون کسی که به فاسد بودنش شهادت داده بوده ضامن اون آدم نیازمند شده دلش میلرزه و شک میکنه تو کارش میره پیش یکی دیگه از شاهدا اونم میگه حاجی من به اعتبار تو اومدم شهادت دادم و گرنه من این داماده رو نمیشناختم ولی گفتم یه بازار رو سر تو قسم میخورن تو الکی نمیری شهادت بدی . خلاصه شب میاد بخوابه دوباره همون خواب رو میبینه و شب های بعد هم باز همون خواب دوباره میره پیش آخوند مسجد و تمام قصه رو براش میگه اونم بهش میگه باید بری شهادتت رو پس بگیری مرده میگه آبرو و  اعتبار من و چند نفر دیگه زیر سوال میره آخه و اونم بهش میگه همین که گفتم راهش همینه !

خلاصه مرده بعد از جدال زیاد با خودش تصمیم میگیره که بره شهادتش رو پس بگیره دم کلانتری بوده که بهش زنگ میزنن و میگن حاجی برای مغازه جنس اوردن میای دم حجره ؟ و حاجیه میگه یه جایی هستم یه کاری داشتم اما بعداً هم میتونم انجامش بدم وقت زیاده 

همین که اینو میگه ماشین بهش میزنه و در جا میمیره .


خواستم بگم...


وقت کمه اگه دینی به گردنتون هست در اولین فرصت ممکن جبران کنید اگه قولی دادید عمل نکردید ! اگه حقی ناحق کردید و خودتون بعداً متوجه اشتباهتون شدید! اگه  دلی رو بی دلیل شکستید و بعداً متوجه شدید  که اشتباه از شما بوده یا خلاصه هر چی که براتون دینی ایجاد کنه و مدیونتون کنه تو اولین فرصت جبران کنید وقت تنگه ! خیلی تنگ ! شاید دمی دیگر نوبت ما باشد ! فقط دمی دیگر ! شاید یک نفس هم فرصت نباشد!

و دیگه این که تا مطمئن نشدید رو حساب حرف این و اون حقی رو ناحق نکنید هیچ کس رو تو قبر اون یکی نمیزارن و هر کسی مسئول حرف ها و اعمال خودشه پس رو حساب حرف هیچ کس تهمتی نزنید و آبرویی رو نریزید خیلی خطرناکه انقدر که آدم رو بزاره تو سپاه مقابل سپاه حق یعنی مقابل امام حسینی که تمام عمر دم از عشق و محبتش زدیم .

بیاید از امروز بیشتر و بیشتر مواظب قضاوت هامون باشیم خیلی بیشتر!!!! خیلی !!!

پی نوشت : http://manodoahayam.blogfa.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/16ساعت 17:27  توسط شهرزاد  | 

شکر نعمت نعمتت افزون کند ......... کفر نعمت از کفت بیرون کند



این قصه هم در مورد خودمه و بی مناسبت با این ایام نیست 

من تمام دوران دانشجوییم رو دور از خونه بودم و یا تو خوابگاه زندگی میکردم یا اینکه با چند نفر دیگه هم خونه میشدیم و یه خونه میگرفتیم .

اون ترم تو خوابگاه بودم . شب های احیای ماه رمضان بود . دانشگاه برنامه داشت و ما هم هر چند شب که امکانش بود میرفتیم و از شب تا صبح تو دانشگاه میموندیم و اتفاقاً دم صبح هم بهمون سحری میدادن. یه روز صبح که سحری زرشک پلو با مرغ داده بودن تا اومدم بخورم شروع کردم به غرغر.

به دوستام گفتم این چه طرز مرغ درست کردنه ! غذا رو حروم کردن ! به من میدادن خوشمزه تر درست میکردم و ..... گذشت

چند روز بعد خسته از سر کلاس برگشتم خوابگاه روزه هم بودم و خسته و گشنه . اتفاقاٌ تصمیم گرفتم مرغ درست کنم و با همون شیوه خودم مرغ رو درست کردم گذاشتم رو گاز و رفتم تو اتاق از خستگی و گشنگی خوابم برد یاشاید بهتره بگم بیهوش شدم چون وقتی از خواب پاشدم 2 ساعت و نیم گذشته بود . دیدم تمام واحد رو دود برداشته اتفاقاً هیچ کس هم نبود تو واحد ما انگار همه چی دست به دست هم داده بود تا من تنبیه بشم به خاطر ناشکری که کردم. پاشدم رفتم سر گاز دیدم مرغه جزغاله شده یعنی یه طوری که استخونه مرغه هم سیاه شده بود حالا مرغه که حروم شده بود هیچ . اما بوی مرغ سوخته که تا اون روز نمیدونستم انقدر بده تمام خوابگاه رو گرفته بود هر چی در و پنجره رو باز میکردم و با حوله خیس هوا رو به سمت پنجره هل میدادم بو بیرون نمیرفت که نمیرفت . خلاصه دوستم اومد همون که با هم رفته بودیم احیا گفتم فاطمه خانوم دیدی نتیجه ناشکری منو دیدی غذام چه جوری سوخت اتفاقاً غذام مرغ هم بود اینم از مرغی که من پختم .

عجب بهتر بود!


خواستم بگم ...


شکر نعمت نعمتت افزون کند                کفر نعمت از کفت بیرون کند

اگه یه وقت موقع نذری خوردن ما غرغر کنیم بابام میگه : بگید ا ن شا ا... نذرش قبول باشه! گناه داره !غر نزنید ! نمیدونم چرا اون روز یادم رفته بود ؟؟؟؟؟؟؟

یه چیز مهم دیگه هم که میخواستم بگم اینه که اگه ما هر مهارتی داریم نباید خیلی بهش افتخار کنیم چون تمام اونا به لطف خداست اگه اون نخواد همون کاری که توش مهارت داریم به بدترین شکل از آب درمیاد پس فراموش نکنیم : هر توانمندی ما مدیون لطف خداونده حالا از یه آشپزی ساده گرفته تا یه پروژه مهم !

از اون به بعد ادب شدم دیگه هر وقت نذری میخورم حتی اگه دوست نداشته باشم میگم خدا قبول کنه و نمیگم بدم اومده و هیچ وقت چه نذری چه غیر نذری نمیگم من بهتر از این درست میکنم ! سکوت میکنم حتی تو دلم !

+ نوشته شده در  شنبه 1390/09/12ساعت 10:26  توسط شهرزاد  |